تبليغاتX
برای سوزاندن

برای سوزاندن

من به طرز غم انگیزی، خودم هستم

Apocalyptic

از شکافتن اتمهای کلمه

انفجار می خواهی

زمانی که جهان کلمات

خالیست از معنا


شعر چه اکتشافی دارد

وقتی کریستوف کلمب اینقدر پشیمان است


وسایلت را زمین بگذار

لباسهایت را نپوش

                  کفشهایت را در آور

خبری در راه نیست

بی صدا، به خانه ات بازگرد

آنچه باید می شد، شد

و تو آنجا نبودی...


آه! من و تو تا بدین سان، همسانیم

که هر دو فریب خورده چند خط ایم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 14:27  توسط چوپان  | 

Body of Lies


دستانت را می خواهم

این جاده به ترکستان نمی رود

سر باز می کنند زخم های کهنه ات 

و در آن گوشه،

نوش داروست که دست تکان می دهد

"نه! این بار دیر نمی شود"

و رستم زیر لب چیزی می گوید

از این بیابان، ره سلامت خواهی گزید

تمامی شترانش، بارهای کج را به منزل برده اند

سهراب زرد شده

نوش دارو می خندد

این بار، سر بزنگاه خواهیم رسید

شرمسارم!

که برای تمامی اهل شاهنامه

با دستان تو دروغ می بافم


--------------------------------------------

اعتقاد دارم که تحت تاثیر قرار گرفتن اخبار زودگذر، صرفا ناشی از حماقته. با این حال از محمود وحید نیا، با اینکه شاید هیچ - به معنی واقعی کلمه، به اندازه هیچی دنیا- تاثیری نداشته باشه، حمایت میکنم. حماقت، کوچکتر از اونیه که آدم رو بترسونه. جسارت دانشجویی که چنین می ایسته، برام قابل احترامه و دلم میخواد تو وبلاگم، تو خونه ام، و هر جایی که متعلق به منه یا دست کم حس میکنم که متعلق به منه، از جسارتش حمایت کنم...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 3:8  توسط چوپان  | 

Dreams

(1)

دردی که از سر شروع میشود و

به نوک پا نرسیده، درمانش روی دست می ماند

دندان دردی که از عقل آغاز

و شهرتش تا گوش میانی می رسد

کمر دردی که لا به لای مهره ها، رد پایش را کمی مانده تا لگن گم میکنی

هیچ یک در پی آزار تو نیستند

همچون مورچه ها

لانه میسازند در بدنت

و آشنایت میشوند تا زمستان بعد

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

(2)

صفحه حوادث روزنامه

دو قاتل

دوش به دوش

در دوربین داد می زنند

چهره هایتان را شطرنجی می کنیم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

(3)

کجا را نگاه میکنی؟

من، همین نزدیکی هستم

چیز زیادی نمانده

کمی آن طرف تر

مردی را میبینی

که سرش را تا گردن زیر برف کرده است


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:59  توسط چوپان  | 

Fourteen days

«... تا چهاردهمین روز بارداری  هیچ تفاوتی بین سلول های تشکیل دهنده نطفه وجود ندارد و هرگاه آنها را از یکدیگر جدا کنیم هریک به تنهائی قادر خواهد بود بسوی ساختن یک انسان کامل " حرکت " کند. در واقع پس از چهاردهمین روز است که سلول ها برای ساختن اندامهای مختلف بدن " تخصص " می یابند. این گذر اسرارآمیز سلول پایه ( بنیادین ) به سلول تخصص یافته است که امروزه موضوع بسیاری تحقیقات و پژوهش ها را تشکیل میدهد. زمانی که رمز این معما گشوده شود ( که در حال گشوده شدن است ) یک سلول ساده پایه خواهد توانست همه نوع بافت، از قلبی و کبدی گرفته تا خونی را بسازد...»

  انتقام مار یا پایان کار انسان بخرد، پروفسور برنارد دبره


تنها چهارده روز زمان داشتیم

که انسانی دیگر شویم

                             که انسانهایی دیگر شویم

هر سلول ما برای خودش کسی است!

و من... این همزیستی مسالمت آمیز میلیونها سلول

 

تنها چهارده روز زمان داشتم

که سرنوشتی دیگر داشته باشم

                              که قلبی دیگر،مغزی دیگر،

چشمی دیگر،گوشی دیگر و

               عشقی دیگر داشته باشم

 

چهارده روز به من زمان دادند

که خودم را جمع کنم

                که بنیاد داشته باشم

                                 که از ابتدا شروع کنم

 

چهارده تعویض شب و روز

که رستگار شوم/ که قاتل شوم/ که تعمیرکار شوم/

که نجار شوم... یا شاید چوپان

 

به من زمانی دادند

تا به هر سمتی بروم/هر کاری بکنم/

موجودی شوم/مرد شوم


و من...

فرصت را سوزاندم

                     از تمام وجودهای ممکن

                                                 همینی شدم که شدم

و تمام آرزوهای سلول هایم را شهید کردم

--------------

خیمه ای از سلولها

با سرهای بریده و بدنهایی خونین

با دستهای شکسته و عصاهای زیر بغل

به سلول فاتح می نگرند و زیر لب زمزمه میکنند 

قرعه به نام توی دیوانه زدند

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 6:49  توسط چوپان  |